یک شلیک دقیق و هزار خطای راهبردی | تاریخ تحول ترور سیاسی و دیپلماسی خشونت

رویداد۲۴ | مطالعه تاریخ ترور، شباهت عجیبی به حرکت دادن تیغ جراحی بر پیکره سیاست بینالملل دارد؛ برشی باریک، اما بسیار عمیق که بافتهای حیاتی نظم جهانی را عریان میکند. ترور صرفا یک جنایت ساده یا یک کنش خشونتآمیز گذرا نیست، بلکه ابزاری برای «برش زدن» بر مسیر تقدیری تاریخ است.روقتی گلولهای شلیک میشود، نظم مستقر ناگهان با واقعیتی روبهرو میگردد که همواره سعی در پنهان کردن آن داشته است: آسیبپذیری ذاتی قدرت و این حقیقت که «دولت مدرن»، علیرغم ادعای اقتدار مطلق، بر روی گسلهایی از خشونت پنهان بنا شده است.
میراث سارایوو

واقعه سارایوو در ۲۸ ژوئن ۱۹۱۴، نه تنها پایان یک عصر، بلکه نقطه آغاز پارادایم جدیدی بود که در آن ترور از یک کنش اعتراضی «از پایین» به یک «ابزار سیاست دولتی» ارتقا یافت. پیش از سارایوو، ترور غالباً ابزار آنارشیستهای منزوی یا گروههای کوچک فناتیک بود که قدرتهای بزرگ آنها را به مثابه حیوانات درنده و نه کنشگران سیاسی مینگریستند. اما شلیک گاوریلو پرنسیپ به آرشیدوک فرانسوا فردیناند، این پیشفرض را در هم شکست.
جزئیات فنی واقعه سارایوو نشاندهنده عمق درهمتنیدگی ترور با ساختار دولت است. سلاح به کار رفته، یک کلت براونینگ مدل ۱۹۱۰ بود؛ سلاحی مدرن که از مخازن دولتی صربستان تأمین شده بود. جالب اینجاست که حتی پس از واقعه، سرنوشت این سلاح نیز با ابهام و روایتهای متناقض گره خورد؛ کشیشی به نام «فاروس» که بر بالین آرشیدوک حاضر شده بود، مدعی شد که اسلحه را به عنوان یک یادگار مذهبی-تاریخی نزد خود نگاه داشته است. اما فراتر از این جزئیات، ساختار حمایتی پشت این حمله قرار داشت. گروههایی مثل «دست سیاه» به رهبری سرهنگ دراگوتین دیمیتریویچ (ملقب به آپیس یا گاو نر)، نه گروههایی مستقل، بلکه بخشی از بدنه اطلاعات نظامی صربستان بودند. آنها مسیرهای مرزی را با کمک افسران دولتی هموار کرده و مواد سمی (اسید پروسیک) را برای خودکشی احتمالی تروریستها فراهم کرده بودند تا زنجیره ارتباطی با دولت قطع شود.

در مقابل، واکنش بریتانیا به عنوان قدرت هژمونیک آن زمان، درسآموز است. بریتانیا پیش از سارایوو با ترور «سر کرزن وایلی» در لندن (۱۹۰۹) توسط یک دانشجوی هندی به نام دینگرا مواجه شده بود. در آن زمان، هربرت اسکویت، نخستوزیر وقت، آنچه را که میتوان «اسکریپت لیبرال» نامید، تدوین کرد: معرفی ترور به عنوان کنش یک «فرد مجنون» یا «گروهی بسیار کوچک و منزوی» تا از این طریق مشروعیت کل جنبش استقلالطلبانه هند زیر سوال نرود و در عین حال ثبات امپراتوری حفظ شود. اما واقعیت در مستعمرات بسیار خشنتر بود.
در سال ۱۹۱۲، زمانی که لورد هاردینگ، نایبالسلطنه هند، بر پشت یک فیل در دهلی هدف بمب قرار گرفت، شکاف میان ادعاهای لیبرال لندن و واقعیت امنیتی هند عیان شد.
در سال ۱۹۱۷، «کمیته ایسلینگتون» در لندن تشکیل شد تا به مسئله امنیت مقامات در برابر سلاحهای خودکار مدرن بپردازد. در همین کمیته بود که سر مارک سایکس با لحنی گزنده و واقعبینانه گفت: «هر احمقی میتواند به یک نایبالسلطنه یا یک بازرس پلیس شلیک کند این جمله به خوبی آسیبپذیری ساختار دولت در برابر فرد مسلح را نشان میداد. بریتانیا در لندن از اسکریپت لیبرال استفاده میکرد تا ترور وایلی را یک اتفاق تصادفی جلوه دهد، اما در هند، بودجههای سرویس مخفی را دو برابر کرد و سیستمهای پیچیده خبرچینی را توسعه داد؛ چرا که میدانست «اعصاب» امپراتوری به همین خبرچینها وابسته است.
تفاوت بنیادین سارایوو با موارد پیشین در این بود که دولت اتریش-مجارستان، ترور را نه به عنوان جنایت یک فرد، بلکه به عنوان یک «فرصت استراتژیک» تعریف کرد. آنها حتی بدون مدارک کافی برای اثبات دخالت مستقیم کابینه صربستان، آگاهانه از «تز دولت صرب» برای آغاز جنگ استفاده کردند. این همان جایی است که ترور از یک کنش اعتراضی به یک بهانه برای «جنگ رسمی» ارتقا یافت و نشان داد که دولتها چگونه میتوانند از خون نخبگان خود برای پیشبرد اهداف ژئوپلیتیک استفاده کنند. این میراث خشونتآمیز، فیلسوفان سیاسی را واداشت تا نسبت میان «دولت» و «مشروعیت خشونت» را در جهانی که دیگر امن نبود، بازتعریف کنند.
دولت و انحصار خشونت مشروع
پس از فروپاشی امپراتوریها در پی جنگ جهانی اول، اروپا به آزمایشگاه بزرگی برای بازتعریف مفهوم «دولت» تبدیل شد. در زمستان ۱۹۱۹، ماکس وبر در سخنرانی مشهور خود در مونیخ تحت عنوان «سیاست به مثابه حرفه»، ادعای بنیادینی را مطرح کرد: دولت مدرن تنها نهادی است که مدعی «انحصار خشونت مشروع» در یک قلمرو خاص است. اما این ادعا در آلمان پس از جنگ، بیشتر به یک طنز تلخ شبیه بود. واقعیت این بود که دولت سوسیالدمکرات نوپای آلمان به رهبری شایدمان و نوسکه، برای بقای خود در برابر انقلابیون چپگرا (اسپارتاکیستها)، انحصار خشونت را به «فریکورپس» یا گروههای شبهنظامی راستگرا اجاره داده بود.
این همکاری، پارادوکس عمیقی را ایجاد کرد: دولت برای محافظت از مشروعیت خود، به نیروهایی متوسل شد که اساساً ضد آن مشروعیت بودند. ترور کارل لیبکنشت و روزا لوکزامبورگ توسط افسران ارتش در هتل اِدِن برلین، نمونه اعلای این «انحجاط ساختاری» بود. دولت به دروغ اعلام کرد که آنها در حین فرار کشته شدهاند، در حالی که نوسکه و ارتش به خوبی میدانستند که این یک قتل سازمانیافته دولتی است.
در این میان، «سازمان کنسول» به عنوان یکی از مخوفترین گروههای تروریستی تاریخ آلمان ظهور کرد. این سازمان که توسط افسران سابق ارتش و با هدف پاکسازی «خائنان به وطن» تشکیل شده بود، از درون بدنه دولت و اطلاعات تغذیه میشد. جالب اینجاست که OC برای مخفی کردن فعالیتهای خود از پوششهای تجاری عجیبی مانند «شرکت دفع چوب باواریا» استفاده میکرد. این جزئیات نشان میدهد که ترور سیاسی در این دوره، نه یک فعالیت حاشیهای، بلکه یک بیزنس سازمانیافته در لایههای پنهان بوروکراسی بود.
اوج فعالیت سازمان کنسول، ترور والتر راتناو، وزیر امور خارجه آلمان در ژوئن ۱۹۲۲ بود. راتناو، نخبۀ تکنوکراتی که سعی داشت آلمان را به نظم بینالمللی بازگرداند، در منطقه گرونوالد برلین هدف قرار گرفت. تروریستها با استفاده از یک مسلسل و پرتاب نارنجک دستی به درون خودروی روباز او، نشان دادند که حتی عالیترین مقام دیپلماتیک دولت نیز در برابر هستههای تروریستی که در لایههای زیرین همان دولت ریشه دارند، امن نیست. جوزف ویرت، صدراعظم وقت، پس از این ترور با فریاد در پارلمان اعلام کرد: «دشمن در جبهه راست ایستاده است!»، اما حقیقت تلختر بود: دشمن در راهروهای همان وزارتخانهها و پادگانهایی بود که دولت وایمار بر آنها تکیه داشت.
این دوران نشان داد که وقتی دولت مدرن برای بقای خود مجبور به همکاری با تروریستها یا سرکوب وحشیانه میشود، مفهوم «مشروعیت» فرو میپاشد. در روسیه نیز بلشویکها با «ترور سرخ» به استقبال ترور میرباخ (سفیر آلمان) رفتند. در هر دو مورد، ترور نه یک اختلال گذرا، بلکه بخشی از فرایند «دولتسازی» یا «دولتستیزی» بود که در آن مرز میان پلیس، سرباز و تروریست به کلی محو شد. این الگوهای خشونتی به زودی به مستعمرات نیز صادر شد تا بقای امپراتوریها را در برابر موجهای ناسیونالیستی تضمین کند.
عصر امنیت «افراد مهم»
در دهههای ۸۰ و ۹۰ میلادی، پارادایم امنیتی جهان به شکلی رادیکال تغییر کرد. ترورهای پیاپی رهبران بزرگ، از ایندیرا گاندی در هند که توسط محافظان خودش کشته شد، تا سوءقصد به ریگان در آمریکا و تاچر در هتل برایتون، مفهوم «حفاظت» را از یک امر تشریفاتی به یک سیستم فراگیر، تکنولوژیک و بیگانهکننده تبدیل کرد. نخبگان سیاسی در آنچه سایمون بال آن را «دهکده جهانی حفاظتی» مینامد، محصور شدند.
ریشههای این تحول را میتوان در تجربه افرادی، چون «مایک تیگارت» جستوجو کرد. تیگارت، افسر ارشد پلیس هند، که زندگیاش مملو از سوءقصدهای نافرجام بود، پس از ۳۰ سال خدمت و جان سالم به در بردن از بمبگذاریهای متعدد در بنگال، سرانجام در یک یورش به منطقه فرانسوی شاندرناگور دوران حرفهای خود را به پایان برد. تجربه او و دیگرانی، چون او، سنگ بنای توسعه خودروهای زرهی، تیمهای واکنش سریع و پروتکلهای امنیتی فوقپیشرفتهای شد که امروزه شاهد آن هستیم.
در این دوره، امنیت VVIP به یک صنعت جهانی تبدیل شد. نخبگان سیاسی دیگر در میان مردم نبودند، بلکه در پیلههایی از شیشه ضدگلوله، جلیقههای کولار و حلقههای امنیتی چندلایه حرکت میکردند. این لایه حفاظتی ضخیم، اگرچه بقای فیزیکی آنها را تا حدی تضمین کرد، اما منجر به کاهش «تخیل استراتژیک» آنها شد. رهبرانی که در این دهکده جهانی حفاظتی محصور شده بودند، از واقعیتهای کف خیابان بیگانه گشتند. آنها جهان را تنها از پشت لنز دوربینهای مداربسته و گزارشهای تصفیهشده اطلاعاتی میدیدند.
این بیگانگی، توانایی نخبگان را برای درک ریشههای عمیق نارضایتی اجتماعی، که خود مولد ترور است، سلب کرد. امنیت فیزیکی به قیمت انزوای سیاسی تمام شد. رهبران در پشت دیوارهای امنیتی، به جای حل بحرانها، به مدیریت بوروکراتیک آنها در محیطی ایزوله پرداختند. اما همانطور که تاریخ نشان داد، حتی این پیله امنیتی نتوانست مانع نفوذ تکنولوژیهای جدیدی شود که در قرن ۲۱، ماهیت ترور را بار دیگر دگرگون کردند.
تکنولوژی و مشروعیت
با ورود به قرن بیست و یکم، ماهیت ترور دولتی با ظهور پهپادها و موشکهای هدایتشونده دچار تحولی بنیادین و از نظر اخلاقی، نگرانکننده شد. تکنولوژی، عنصر انکار را که برای دههها رکن اصلی و شرمآور ترورهای دولتی بود، به «پذیرش رسمی» و حتی افتخار به قدرت فنی تغییر داد. اگر در دهههای میانی قرن بیستم، دولتها برای حذف رقبای خود متوسل به زهر یا تصادفات ساختگی میشدند، امروزه با کشتار هدفمند روبهرو هستیم که در زرورق اصطلاحات حقوقی پیچیده شده است.
ظهور پهپادهایی مانند MQ-۹ ریپر و موشکهای هلفایر، ترور را به یک عملیات تمیز، جراحیگونه و از راه دور تبدیل کرده است. در این پارادایم جدید، دولتها دیگر نیازی به اعزام تیمهای ترور به سبک سازمانی ندارند؛ آنها از فواصل هزاران کیلومتری، با فشار یک دکمه، هدف را حذف میکنند. نمونه بارز این تغییر پارادایم، عملیات علیه قاسم سلیمانی بود که در آن، ایالات متحده به جای انکار سنتی، بلافاصله مسئولیت عملیات را بر عهده گرفت و آن را به عنوان یک دستاورد استراتژیک جار زد.
نکته کلیدی در این میان، تغییر زبان حقوقی دولتهاست. در سال ۲۰۱۰، وزارت دادگستری ایالات متحده در بیانیهای رسمی اعلام کرد که «کشتار در قالب دفاع از خود، ترور محسوب نمیشود». این بازی با واژگان، ترور را از یک عمل شرمآور در سایه به یک کنش قانونیسازی شده تبدیل کرده است. دولتها امروزه از واژگانی، چون «دفاع از خود پیشدستانه» استفاده میکنند تا از بار حقوقی و اخلاقی واژه ترور بگریزند.
این خروج ترور از سایه به روشنایی، نظم جهانی را ویران کرده است. وقتی ترور به بخشی از «دیپلماسی قدرت» تبدیل میشود و دولتها علناً مسئولیت آن را برای نمایش اقتدار بر عهده میگیرند، اخلاق بینالملل و زبان دیپلماسی معنای خود را از دست میدهند. این قانونیسازی خشونت، ما را به وضعیتی کشانده است که در آن قدرت تکنولوژیک، جایگزین استدلال حقوقی شده است. اما پرسش اصلی اینجاست: آیا این دقت فنی خیرهکننده، به نتایج سیاسی مطلوب نیز منجر شده است؟
دقت فنی در برابر شکست استراتژیک
یکی از ایدههای مرکزی سایمون بال در کتاب «نظم مرگ»، اشاره به «پارادوکس نتایج» است. او استدلال میکند که دولتها علیرغم موفقیت در حذف فیزیکی سوژه، معمولاً در دستیابی به اهداف سیاسی بلندمدت خود شکست میخورند.
ترور، برخلاف تصور عاملانش، اغلب نتایج معکوسی به بار میآورد که شالودههای همان دولتِ ضارب را ویران میکند.
پرونده ترور «اورلاندو لتلیه» در سپتامبر ۱۹۷۶، نمونهای کلاسیک و فنی برای درک این پارادوکس است. آگوستو پینوشه، دیکتاتور شیلی، و مانوئل کنترراس، رئیس سازمان اطلاعاتی او، تصور میکردند که با حذف لتلیه در قلب واشینگتن، صدای اپوزیسیون تبعیدی را خاموش میکنند. جزئیات این عملیات نشاندهنده نارسیسیسم قدرت در اوج خود است. مایکل تاونلی، مأمور آمریکاییتبار DINA، با همراهی تیمی از ناسیونالیستهای کوبایی، قطعات بمب را از فروشگاههای سیرز و رادیو شاک تهیه کرده و از باتریهای معمولی برای سیستم انفجار از راه دور استفاده کردند. آنها حتی از ترفندهای پاسپورت پاراگوئهای و جعل فرمهای مهاجرتی JFK استفاده کردند تا ردپای خود را بپوشانند. حضور «لیلیانا واکر»، زن مرموز و محرم اسرار کنترراس در تیم شناسایی، لایه دیگری از پیچیدگی بوروکراتیک این ترور بود.
اما نتیجه چه شد؟ این ترور نه تنها اپوزیسیون را منسجمتر کرد، بلکه منجر به بیآبرویی بینالمللی رژیم شیلی گردید. دولت آمریکا که پیش از آن میان «کُندور خوب» (همکاری اطلاعاتی ضدکمونیستی) و «کُندور بد» (جوخههای ترور) تمایز قائل میشد، تحت فشار افکار عمومی مجبور به تغییر موضع شد. پرونده لتلیه به سقوط اعتبار پینوشه، انزوای شیلی و در نهایت فروپاشی شبکه «عملیات کندور» منجر شد. کنترراس که تصور میکرد با این ترور به قهرمان ملی تبدیل شده، سالها بعد در زندان درگذشت.

چرا دولتها همچنان به ابزاری متوسل میشوند که به لحاظ تاریخی ناکارآمدیاش ثابت شده است؟ پاسخ در رابطه میان «نارسیسیسم قدرت» و «توهم کنترل» نهفته است. نخبگان قدرت تصور میکنند که با حذف یک فرد، میتوانند یک جریان تاریخی را متوقف کنند. این سادهانگاری، ناشی از ناتوانی در درک پیچیدگیهای ساختاری سیاست است. ترور، در بهترین حالت، یک مسکن موقت است که عفونت اصلی را در بدنه نظم جهانی تشدید میکند.
آینده نظم در سایه ترورهای دولتی
در سال دنیای کنونی جهان به نقطهای بازگشته است که در آن ترور به عنوان یک «هنجار جدید» در رقابت قدرتهای بزرگ (روسیه، آمریکا، اسرائیل) پذیرفته شده است. از ترورهای زنجیرهای مخالفان در خاک اروپا گرفته تا استفاده سیستماتیک از پهپادها، همگی نشاندهنده تداوم همان نظم خشونتی هستند که در ۱۹۱۴ آغاز شد.
از ۱۹۱۴ تا کنون، ترور از «تیغ جراحی» گروههای کوچک آنارشیست به «پتک» سنگین قدرتهای بزرگ تبدیل شده است. ما در عصری زندگی میکنیم که در آن دقت فنی موشکها افزایش یافته، اما خرد استراتژیک به شدت کاهش یافته است. ترور دولتی، اگرچه ممکن است نظمی موقت و شکننده ایجاد کند، اما در درازمدت شالودههای اعتماد بینالمللی را ویران میکند.
رواج مجدد ترور به عنوان ابزار رسمی سیاست، ما را به عصری «پیشوبرین» بازمیگرداند؛ جایی که دولتها دیگر قادر به حفظ انحصار خشونت مشروع نیستند و خشونت عریان، تنها زبان سیاست میشود. در چنین جهانی، «نظم» به بهای «مرگ» تمام میشود و تاریخ به ما آموخته است که نظمی که بر پایه حذف فیزیکی بنا شود، محکوم به فروپاشی در میان همان شعلههایی است که خود برافروخته است. ترور، به جای آنکه ابزاری برای جراحی تاریخ باشد، به پتکی تبدیل شده است که شالودههای تمدن سیاسی را در هم میکوبد.